ذبيح الله صفا
768
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ثوابت يكهزار و بيست و چارند * كه بر كرسى مقام خويش دارند بهفتم چرخ كيوان پاسبانست * ششم برجيس را جاى و مكانست بود پنجم فلك بهرام را جاى * بچارم آفتاب عالمآراى سوم زهره دوم جاى عطارد * قمر بر چرخِ دنيا گشت وارد زحل را جدى و دلو و مشترى باز * بقوس و حوت كرد انجام و آغاز حمل با عقرب آمد جاى بهرام * اسد خورشيد را شد جاى آرام چو زهره ثور و ميزان ساخت گوشه * عطارد رفت در جوزا و خوشه قمر خرچنگ را همجنس خود ديد * ذنب چون رأس شد يك عقده بگزيد قمر را بيست و هشت آمد منازل * شود با آفتاب آنگه مقابل پس از وى همچو عُرجُونُ القديمست * ز تقدير عزيزى كو عليمست اگر در فكر گردى مرد كامل * هر آيينه كه گويى نيست باطل كلام حق همى ناطق بدينست * كه باطل ديدن از ظنّ الّذين است وجود پشه دارد حكمت تام * نباشد در وجود تير و بهرام ؟ ولى چون بنگرى در اصل اين كار * فلك را بينى اندر حكم جبّار منجم چون ز ايمان بىنصيب است * اثر گويد كه از شكلى غريب است نمىبيند مر اين چرخ مدوّر * به حكم و امر حق گشته مسخّر تو گويى هست اين افلاك دوّار * بگردش روز و شب چون چرخ فخّار وزو هرلحظهيى داناى داور * ز آب و گل كند يك ظرف ديگر هرآنچ اندر مكان و در زمانست * ز يك استاد و از يك كارخانهست كواكب گر همه ز اهل كمالند * چرا هر لحظه در نقصِ وَبالند همه درگاه سَير و كَون و اشكال * چرا گشتند آخر مختلف حال چرا گه در حضيض و گه در اوجند * گهى تنها فتاده گاه زوجند دل چرخ از چه شد آخر پرآتش * ز شوق كيست او اندر كشاكش